حالم از همتون بهم می خوره. آدمای متعفن ِ متقلب!
می خوام پامو بذارم رو سرتون انقدرفشار بدم تا ...
.
.
.
بترکه
درش تخته ...........
دیگه نمی نویسم
+|
منم شیلا دختری بی نقاب و افسار گسیخته
حالم از همتون بهم می خوره. آدمای متعفن ِ متقلب!
می خوام پامو بذارم رو سرتون انقدرفشار بدم تا ...
.
.
.
بترکه
درش تخته ...........
دیگه نمی نویسم
تنهاييم بسط بدم
تنهاييم رو با دود سيگار به رقص در بيارم
و محظوظ بشم از حرکات موزونش تو آسمون کوير
اما ......
الان در خفقان دخترکانی گير کردهام که
مهم تر از نان شب تصاعد نمودار تعداد دوست پسراشونِ
و صد البته هر چه پيش آيد خوش آيد
.....
بوی تعفن دروغهای رنگارنگ که باورش خشنودشان ميکند
فضای خونه رو عطرآگين ميکند
......
چراغهای رابطه همان به که خاموش
هفت رقم
و کرگدن
تسلیم یوغ
ما از نطفه ی آن مرد هوس رانیم
زوج(شریک) زندگی ای وجود ندارد که یکی از طرفین ، حداقل یک بار ، حداقل در ذهنش،
به دیگری خیانت نکرده باشد و خیانت در ذهن عملا تفاوت زیادی با خیانت اشکار ندارد
........ خیانت خیانت است.
بیشتر از اونی که فکر کنین خیانت دیدم...............................
فقط قبل از تف کردن اول سمت چپ رو نگا کن، بعد سمت راست، بعد به بغلدستیت بگو که از بچگی دوست داشتی یا یه آدم برفی داشته
باشی که با دیدنت مث سگ آب شه یا خودت یه آدم برفی باشی که تابستونا سرما بخوره و زمستونا مث سگ خاطرات سرماخوردگیشو
تایپ کنه. اما قول بده که وقتی سکسکهات گرفت، نق نزنی که سرت کلاه رفته. هی بچه! این مرحله رو همه باید طی کنن، حتی اونایی که
رژیم دارن و فکر میکنن دیکتاتورها، واجبالکلونترین سگای خدمتگزار دنیان
...بعد خاطره. بعد بوی سگ... بعد دو هفته تعطیلات. ناهار: گوشت سگ با سس مخصوص سگ. بعد من. بعد یه غروب سهشنبهی پر از باد.
بعد یه شب سهشنبهی شلوغ. بعد یه خواب سگی با شکم خالی. صبحانه باید با بوی سگ در رختخواب صرف شود...
بهت که گفتهام، جدی نگرفتن یک زندگی سگی تا وقتی خوبه که بوی سگ ندی. وقتی بوی سگ دادی، یا باید بری مواظب گوسفندات باشی
یا باید سرما بخوری و صدای مرغ و خروس درآری تا لو نری. میدونی، سگا وقتی سرما میخورن یه دستشونو میذارن زیر سرشون.
بعد بسته به عمق خاطراتشون یا پوزهشونو میخارونن یا سعی میکنن سگک قلادهشونو شلتر کنن. بعد چشماشونو میبندن و فقط به
ساعت زل میزنن. هر سگی میدونه که ساعت، چندشآورترین «د براون ساید آف»ِ یه زندگی سگی میتونه باشه. اونایی که تجربهشون
بیشتره، توهم میزنن که روی هر کدوم از عقربهها یه سگ نشسته. توهم میزنن که سگا منتظرن تا ساعت سه و هیجده دقیقه بشه و یه
داگاستایل بزنن تو رگ. توهم میزنن که خودشون جای ثانیهشمارن. و خدا یه جور باتری خورشیدی که شبا اضافهکاری میکنه. اما
جوونترها صرفاً یه ساعت شنی تصور میکنن که ترک خورده و شنهاش داره میریزه بیرون. یه ساعت شنی تمومشدنی که شنهاش
دارن میریزن بیرون
شیشه ای که توش پر بچه مارای زشت و سمی بود
از دستم افتاد و شکست
زیر بالش آبی که زیر سرت میزاری یه مار کوچولو لالا کرده
منو به این دنیا گره زدن!!!!
مگه اونا چی از من می دونستن؟؟؟
اونا تا چه حد مرگ براشون ارزو بود. یه چیزی رو خوب فهمیدم!!!
من برگشتم بده یه ماه ولی قول نمیدم اندفعه هم واقعا موندنی باشم چون
مرگ یکی از دغدغه های
بزرگه منه ولی .................
دلم نمی خواست شماها فکر کنین دروغ گفتم یا فکر کنین خودمو قایم
کردم هرچند بعده اون اتفاق
خیلی چیزارو از دست دادم.ولی الان ارزشم رو فهمیدم![]()
و این منم شیلا دختری افسار گسیخته و بی پروا اینجا !!!!!
چاپ اعلامیه ی ترحیم
در بیست دقیقه....
مرگ من
یک دقیقه شاید....
رها شدن...
چشمان تو یک سال شاید....
اشکبار رفتن من...
ده سال...
صد سال بعد....
چاپ اعلامیه ی ترحیم در دو دقیقه...
مرگ
گاه از پوچ بودنت می شکنی
و سرانجام آنقدر نیستی که بودن به حجم تو نمی آید
آن زمان بود که در تاریکی متولد شدم
تنها و فارغ از عشق
زندگی معنا یافت
در تاریکی
سلام دیگه سر نزنید چون دیگه نیستم دارم واسه ی همیشه می رم
می رم شاید اون زیر ارامش بگیرم
می رم شاید...........
ولی یادم نمی ره باهام چی کار کردن
می رم خاک ارومم کنه
۱۸ سالم بود![]()
اینم اخرینش![]()
این روزها اینگونه ام ببین
دستم چه کند پیش می رود،انگار:
هر شعر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم،گوئی:
کت بسته از خم هر راه رفته ام،تا زیر هر کجا
حتی شنوده ام هر بار
شیون تیر خلاص را
×××
ا
ی دوست
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت کردن است...
این روزها این گونه ام:
فرهاد واره ای که تیشه ی خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسه مردان
یاران
وقتی که صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
-یک جنگجو
که نجنگید
اما...
شکت خورد
بي تو پرواز مرگيست تدريجي
که با تاريکي تلفيق ميشود
که خيالم رهايي بود
از رها شدن
که دستانم تو را پر پر ميکرد
و تو
تو مرا به اسارت سه حرف در آوردي
که بسوزم
که رد پاي شهوت شوم
که طغيان تو را
درون تنگ بلوري
به نمايش گذارم
و تو
تو مرا بدرقه ميکني
تا پاي مرگ !
تا پاي مرگ روي آتش ميرقصم
زندگی کردن تلف بودن،پلاسیدن،نطفه ای را پرورش دادن برای زندگی و این تکرار تکرار
است.
امروز
..روز به خون کشیدن آتش است
...زبانم را که میفهمی...؟
!
توی داستان هایی که تو برام مینوسی و میفرستی
شخصیت قهرمان ماله تو بوده...همیشه
..میشه یه بار من بیام و تورو نجات بدم؟
!من هیچ وقت دوس نداشتم ملکه ی جوان باشم که توی قلعه دشمن اسیرم
...یهیه بار تو بشو شاهزاده اسیر...کمک دخترک فقیر که با کلتم میام و نجاتت میدم..!ها
یه معادله ی نابرابر اما درست انسان حیوان است ولی حیوان انسان
نیست.
عمر را همچون کرگدن سفر می کنم و تنهایی فلسفه ی من است و
جدایی مذهبم و بی کسی جهان بینیم.
حد اعلای ازادی این است که ازادی به حد اعلای خود نرسد.
برای فراموش شدن هم ازادی لازم است.
من هم فلسفه ی برکلی پیامبر مکتب ایده الیسم را در زندگی تجربه کرده ام و هم فرمان ژید را در
داشتن نگاهی که بدان مایده های زمینی را به زیبایی مایده های اسمانی ببینیم که تمام فلسفه
اخرین ژید است.
کابوسهام شيک شدند...
از تعقيب و گريز تو جهنم و بيابون به
خيابونای پر زرق و برق رسيده...:
با پاهای برهنه تو خيابون پر از خرده شيشه
روی شيشهها ميدوم٬ فقط به خاطر اينکه راه نرم.....
و بعد ترس از ردپای خونی باعث ميشه که
با تمام وجود فرار کنم . . . . . .
چطورش اهميت ندارد.........
خشکِ خشک شده.....
درست مثه اين برگهايی
که میسوزونينشون.....................
بوی دود مياد
نه...نهههههههههههههههههه.......
نسوزونين اينارو
اينا تنها داراييهای منِ..................
..........................
..............
..........
.....
...
بوی دود مياد
عشق بی ازادی و عدالت صوفیگری موهوم است.
عدالت بی ازادی و عشق زندگی گله وار گوسفندی در اصطبلهای مدرن دامداری پیشرفته است.
ازادی بی عدالت و عشق لش بازش است و تنها در ازادی تجارت و ازادی جنسی تعلق دارد.
تمامی تاریخ به سه شاه راه اصلی می پیوندد:
ازادی عدالت عرفان
اولی شعار انقلاب فرانسه بود و به سرمایه داری و فساد کشید.
دومی شعار انقلاب اکتبر بود و به سرمایه داری دولتی رسید.
سومی شعار مذهب و به خرافه وخواب.
توهين به باران.......
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه قبل از اينکه فکر کنی اتفاق میافتد.....
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود،
آن دو دست جوان
که زير بارش يک مرگ مدفون شد
که مثل شب باشه؟!؟!؟!؟!؟!!!!
سکوت....
سکون....
انجماد....
غرق....
.......موتور سوار
همهی اون چيزايی که تو اين ۱۸
سال فرو بردم
دلم میخواد به آدما اعتماد کنم...
اما میترسم.....
میترسم......
میترسم..........
پن: اين بار تو دهنی نخوردم و خوشحالم
غرض رفتن است نه رسیدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زندگی کلافه سردرگمیست که به هیچ نمی برد.
اما نباید ایستاد وقتی هم مردیم مردیم به درک!!!!!!
انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است...
بمن نگاه کن!
بگذار من
-در سکوت صدای نگاه تو -
تراژدی مرگ همه ی فریادها را
تجربه کنم
من شدم ني... تو شدي ني زن... مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي... نفست روي تنم ريخت ...هوا پر شد از موسيقي دوست ...فرشته ها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد... نواختن من جشن ملكوت بودو پايكوبي هستي... دم تو آتش بود! و نواي ني عشق! من شدم ني تو شدي ني زن... اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد ني نيست! پر شدم... ديگر براي تو جاي نمانده بود... مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي ... اما ديگر صدائي نيامد ... فرشته ها گريستند و شيطان دروني ات رقصيد... اين روزها نسيم از سمت بهشت مي وزد ...اين روزها هوا بوي تو را دارد... اين روزها صداي ساز تو مي آيد و من دوباره به ياد مي آورم كه من ني بودم و توني زن ... آه آي ني زن !! اين ني دلتنگ دم توست ...دلتنگ نواختنت ! ني كوچكت را بنواز
!!!!صداي خدا مي آيد
من آن گلبرگ مغرورم که مي ميرم ز بي آبي ولي با خفت وخواري پي شبنم نمي گردم
وقتی گريه می کنه٬مجبورت می کنه بدو بدو
خورشيدو تعقيب کنی و برش گردونی
تا گوشه ای از اسمونهای تاريک و عذاب اورشو روشن کنه
وقتی اشک می ريزه.
در صبح مه گرفته قدم می زنه٬
رويای گذشته های طلايی٬تو چشمهاش منعکس ميشه.
ولی به زودی سايه های بعد از ظهر ٬از همه طرف محاصره ش می کنن
وبانوی منو می ترسونن تا وقتی اشکش در بياد...برای من...
بانوی منو می ترسونن تا اشکش در بياد.
ممکنه ديده باشيش که زير نور چراغت دراز کشيده ٬
و عجيب نيست اگه پچ پچشو هم شنيده باشی
پس همونی باش که لبخند پنهانشو باهاش قسمت می کنه
ولی بانوی منو وقتی گريه می کنه بهم باز گردون...به خاطر من
بانوی من وقتی گريه ميکنه به من نياز داره.
وقتی گريه می کنه٬مجبورت می کنه بدو بدو
خورشيدو تعقيب کنی و برش گردونی
تا گوشه ای از اسمونهای تاريک و عذاب اورشو روشن کنه
وقتی اشک می ريزه
وقتی با 1 انگشت به طرفه کسی اشاره ميکنی و اون را مسخره ميکنی، خوب نگاه کنی سهتا انگشت ديگه به طرفه خودته
دیوانه شده بود و میترسيد از رسوايی. غرورش اجازه نمیداد عشقش
را بروز دهد.
اگر جوانك او را نمیخواست چه؟!
خانوادهاش چه میگفتند؟! تمام فكرش را مشغول كردهبود
احساس گناه میكرد كه تا اين حد به يك پسر علاقهمند است. احساس
نوعی خيانت.
بدون آنكه اين علاقه را به طرز معقولی عنوان كند. تصميم گرفت
معشوقی برای خود بسازد.
يك معشوق ايدهآل كه روزی خواهد آمد و تنها به او فكر كند تا از آن
احساس گناه و يا ترس از نبودن علاقه متقابل رها شود. كه در
واقع میخواست جوانك را فراموش كند.
گرچه هنوز هم در اعماق وجودش او را میخواست
و بالاخره ساخت آن معشوق ايدهآل را و تمام علاقهاش را وقف
معشوق ساختگیاش كرد.
هر روز به او فكر میكرد
تا جوانك را فراموش كند. هر روز هرروز و ...
و از آن روز تمام خواستگارانش را رد میكرد
تا معشوقش, معشوق ايدهآلش بيايد!
آخرين خواستگار, جوانك بود, اما دخترك او را نپذيرفت!
او منتظر معشوقش بود...
خورشيد تيره شد
و ماه سياه شد
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . ازآن روز هميشه حقيقت عــــريان وبا ظاهري زشت است ، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت آراسته نمايان مي شود
مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند